X
تبلیغات
ایل گوران:روستای گوراجوب - گوران

ایل گوران:روستای گوراجوب

بیایید گـــــوراجــــوب را دوباره احیا کنیم

بخش هفتم  

نوروز فرمايد: ياران بنيامين = پادشام طلب كرد بيو بنيامين

نه قاپي ششم برج هفتمين = پرواز كرد چون باز نيشت او سرزمین

چهاردانهء گوهر بن بار سنگين = سرجوش جسد ياور رنگين

زلال بي گرد ختم خزينه = اعلاي عجايب قرص بي وينه

جلاي جبروت درّ لامكان = قامت چون بلور ذيل شعلهء شمع دان

خالص بي خوش متاي معتبر = بي سايه روشن همه جا خبر

ياوان او حضور سلطان سرمست = كردشان اكرام دست او بان دست

و لفظ عزيز فرماش و ياران = خاطر او ياد كيم پي (باز) شكاران

صداي طبل كوس نغمهء هزار طرز = بروز دان نه فوق برج باروي برز

نظم تنبوره بزم حقاني = نان داران بي نان فنا كيم فاني

اين بند گل چين شده و  وصف آخرين جايگاه و فرّ باز بنياميني و چهار ملك ، در قاپي دالهو (تكيه حيدري) است.

شيخ اميرمظهر ذات پيربنيامين ( خاموش ) است كه گواهي باز و شاهباز دالهو در خاندان خاموش رادارد. به طور خلاصه در چندين بند مي فرمايد:

حال دار ساي بال باز قابليم = تشنهء پيالهء دست كامليم

آما نيشت او شان صياد قديم =  اوسا بيزار بين نه كوي زرّ وسيم

ديشان وديده باز شيرواني = باقي شان ور گرد بر شين نه فاني

(باز شيرواني يا شرواني، نوعي باز سفيد است .) شاهباز ازلي از درّ تا دالهو را بيان مي دارد:

اوسا پادشام نه دون يا بي = نه ارض نه سما نه ثريا بي

نه ذات نه بشر نه شرط نه اقرار = نه لوح نه قلم نه دنگ دايار

نه شيوهء مرغي نه دانهء زلال = آما وست او دون مرغ زرّين بال

يعني آن وقت كه خلقت ايجاد نشده بود ،  حضرت حق اراده فرمود كه به شيوه ي مرغي زرّين بال (شاهباز- سيمرغ- فروهر) در مظاهر تجّلي فرمايد.

دروصف تجّلي حيدري گوران، فارغ مي فرمايد:

يك شهنشاهي = ميو وجهان يك شهنشاهي

سلطان  مراد ي  جهان  پناهي  =  حيدر صفتي تاي بي همتايي

پرّند ه  برقي  طوله  شهبا زي  = قطار كيش چين يار غمبازي

وهر اقليمي، هم شاه هم قاضي = اول وآخر پيش موان راضي

در گواهي ديگري از چهل تن حيدري، فارغ مي فرمايد:

ديم يارم نيشتن نه شاخهء خورشيد = نسامش ياران ملرزيام چون بيد

زا نام  چل  مرده ، ندور  شاهون = قاصد مخيزو نكوي دالهون

قاصد از القاب آسيد براكه است . هم چنين : باز، داميارو دلوه همان شرط بنيامين است كه شكارش طالبان راه ياري هستند. فارغ مي فرمايد:

قوقوي جارّچين  باز و شكارن = يك رنگ و دورنگ شاه طلب كارن

مرغم هر وشوق ياهو ياهوشن = پروانهء پاي شم كوي دالهوشن

براساس شاهنامه، در اوستا،از كيخسرو ( مظهر بابايادگار ) بالفظ (كوي- هو- سروه) نام برده شده است.آن فرّهو وشاهباز ويادگار ودو كوه يك خرمان سلطان، در وجود آسيد براگه، در دالهو متجلّي شد.فارغ مي فرمايد:

ياران اقراري = آمانيم و سر شرط و اقراري

طوله شاهبازي تازه طواري = پردهء حور درّي رونه پيواري (منظورراز تاش حورين است)

بنيامين طوري داود سواري = مطلقي، قلم، زرّين نواري

زرّينه  پوسي، يار يادگاري = منزل خاموشي، درويش نگاري

( شاهباز وباز) در دوران حقيقت به گواهي دفتر مقدس ديوانه گوره:

- دوره ي شاه خوشين: در بخش هاي پيشين عنوان شده است.

-دوره ي باباناعوث: آن حضرت مي فرمايد:

(شاهبازسفيدونان مارايم مليسا) يعني شاهباز سفيدم كه تعلقات فاني و هواهاي نفساني را مي برّم.

دار يك دانهء نان چل ما هزار = باز ريائي نان نوردنم مردار

يعني يگانه درختي هستم (مثال شجر طوبا) با هزار شاخ و تشعشعه انواري . و بازردائي هستم (كاكاريا- بنيامين)، نه به مثال رّشه دالي كه لاشخور فاني باشد.هم چنين رداء(ريا) يكي  از چهار اصل ياري (پاكي، راسي، نيسي، ريا) بوده كه توصيفي ديگراز چهار قلّه ي دالهو است.   

- دوره ي بهلول: نجوم (پيرموسي) فرمايد:

قنديل ناعوث ياران دياني =  ندورهء شاه بال متاع شياني

قنديل بابايادگار است، در وحدت وجود صاحبكاري در سرّ بوده است ، اما بر ياران پوشيده نبوده ودر پرديور آشكار مي گردد. او متاع شاه بال باباناعوث بوده است.

– دوره ي باباجليل: بگتر (داود) خطاب به آن حضرت مي فرمايد

سرو دالني جه ويت شينه = پوسه مزاني كسي وت نينه

به طور خلاصه، عني حضرتت سر وشاه همه ي دال ها و بازها هستيد و زخم و مرحم ازتوست ، از كس ديگري نيست. ميرزاقلي (بنيامين) كه پير، و داميار شرط است مي فرمايد:

چهار قرنهء جهان دامت تنينه = مازه بويرو باز پي ملينه

يعني دام عشق،را برچهار گوشه ي جهان گسترانيده ايم، اين فرصت را غنيمت شماريدكه زود گذر است. فرّ شاهباز و حكمت دام شرط را دريابيد.

- دوره ي باباسرهنگ: قيصر (پير موسي) فرمايد:

دامش او بره = داميار بنيامين دامش او بره

نينا تندنش ورو گوهره  =  شاهبازش گردن خواجاي قيصره

يعني بنيامين داميار است و دام در بر دارد و شكارش گوهر شاهبازي خواجه ي قيصر،يعني باباسرهنگ است. ومي فرمايد:

(چني هزاره بيام وشاه بال). يعني همراه هزاره شاه بال باز شدم . اشاره است به فرموده ي بابا ناعوث كه (دار يك دانهء نان چل ما هزار).

گرچك (داود) فرمايد: دامش يك چكي = داميار بنيامين دامش يك چكي

نينا تندنش ورو سرتكي = شاه بازش گردن خواجاي گرچكي

يعني خواجه ي داميار و پير شرط ما بنيامين، دامش قاطع و شكارش خواجه ي گرچك، يعني سيمرغ قاف ما، باباسرهنگ است. مراد وصول به وحدت جم حقيقت است.

- دوره ي حضرت سلطان (پرديور):

آن حضرت شاهباز بوستان باباركن الدين است كه در بخش هاي قبلي ذكرشد.

سراسردوره ي داميار پرديور، گواهي كلامي وبيشترين توصيف شاهباز را دارد.به طورنمونه:

داود مرمو (فرمايد):  دامش بي قالن = داميار بنيامين دامش بي قالن

نينا تندنش، نه، ورو طالن  = شاهبازش گردن خواجاي شمالن (نه: دراينجا مجازا: نه اين كه)

بنيامين مرمو:  دامش وپاكن = داميار بنيامين دامش و پاكن

غلام پي باقي يخش (يقه اش) چاك چاكن = آفتاو پادشاه بنيامين خاكن

پيرموسي مرمو:  ... شاهبازش گردن خواجاي بحر شط

مصطفي مرمو :  ... شاهبازش گردن خواجاي آتشه

رمزبار مرمو  :  ... شاهبازش گردن سيمرغ او قوان

احمد (يادگار) مرمو: ... شاهبازش گردن خواجاي حسينا

ابراهيم مرمو  :  ... شاهبازش گردن خواجاي كيكاوس

گواهي تجّلي و فر ّباز ذاتي ياران صاحبكاري، درادوار مختلف، دردوره ي داميار پرديوري موجود است.___حسن ختام:   دالهو

د ا لهو  پنجه ي ، تيژ  شا ه  با ز ن  . رخساره ي محمود، پايه ي ايا زن

ا لف ، نه قامت ، را سا نه ي د وس. با نگ بليلن ،نغمه ي خرو سن

ليلن،دو طغراش ، دو بال دالن . چاي زنخدا ش،يوسف جمالن

هر كس بزا نو ،دالهو سرّن . ا لست ، سا ج نار ، وزاور ، دُ رّن

وانا چن وينه (مُشتاق) چوار قلّه ش . شاهو،با لامو ، بزه هو، چنه ش

شعراز(مُشتاق): مصرع اول بيت اول، اشاره به پنج حرف دالهومي باشد، كه به ترتيب در اول پنج بيت، آمده است.

نوشته شده در جمعه 1389/03/28ساعت 23:34 توسط فرزندان زمکان| |

 بخش ششم

سفيده بازم بالم در هوا = لانه ام در كشان چينم(چينه ام) با بقا

فقيه چه گفتي چشمت وا گشا –  با اشاره ي كاكاريا، فقيه ديده ي بصيرت يافته و به حقانيت شاه خوشين اقرار نمود، فقيه مرمو(فرمايد):

رّشه دالم نشستم بر سر دن = تمنا مي كردم اي بند و او بند

پرده بر داشتم ديدم خداوند =  هركس خداش دي سجودش نمند

هركس به مقام فناءفي اله و وحدت برسد، همچون مرغان (سي مرغ) قاف، از كثرات مي گذرد. نوروز مي فرمايد:

چون ايلچي نه چرخ شانام پرّ بال = سير كردم سراو سه دانه زلال

دايم نه گردش وشكل عبدال = گيلام بند وبند، چينم رّشه دال

نوروز مظهر همان ذات كاكاريا (پيربنيامين) است. آن جا فرمود:(چينم با بقا) واين جا ميفرمايد:(چينم رّشه دال)، يعني در كثرات صفاتي،(چينه – دلوه) طعمه ي دامياري وپير شرطي او، رّشه دال بوده، يعني اكثيرعشق كه مس وجودهاي صفاتي را زرّ ناب مي گرداند، اما او در مقام وحدت است وازمراحل صفاتي(رّشه دال) گذشته وبه سيمرغ قاف رسيده، كه چينه ي او، بقاء جاودان وقلب او بارگاه كبريائي حق است.    

(شاهباز) در پرديور:  فرّ شاهبازي وذاتي شاه خوشين، منزل به منزل با ظهور خفي ودعوت خاص، آمده، تا در ظهور جلّي ودعوت عام، يعني  بيابس پرديوري، آئين حقيقت يارسان را در سايه ي فرّ بال ذاتي ا اش استمرار بخشد وجاويد گرداند. دفترمقدس حضرت شيخ امير مي فرمايد:

حمل دايراك = شاهباز شي نه بطن حمل دايراك

نه پهلوي يمين طانه بار پاك = پيدا بي و اسم شاي سلطان صحا ك

شاهبازدر بوستان بابا ركن الدين(ششصدوپنجاه وپنج هجري) در بطن خاتون دايراك بر فرزند او متجلّي، ودايراك دايه ي او شد. دربخش پنجم نيز به گواهي كلامي ظهور پرديوري اشاره شد.

(شاهباز) درسرانه ي دالهو:  دفترديوانه گوره در دوره ي سرانه، در بيان مقام بابايادگار(احمد- هفتصدوشصت ويك هجري)،مي فرمايد:

شاه باز سفيد هفتمين يانه = امام حسين بي وگرد نيشانه

آما وست او برج قلاي سرانه –  مي فرمايد: شاهباز سفيد سرقله ي عرش كه امام حسين(ع) با تمام نشان هايش بود، در مظهر بابايادگار متجلّي شد ودر سرانه ي مسكن گزيد وبا قدوم مباركش دالهو منورتر گرديد (رژيان دالهو).اين منطقه به آن دليل سرانه لقب گرفت كه بابايادگار صاحب سر، پير تخت و(دو كوه يك خرمن فرّصاحبكار)است. دفترديوانه گوره فرمايد:

وست او سرانه چون مشكين شهباز = كول كوتاه و وشك ونازگرد دراز

دراين كلام به معجزه ي دراز شدن تير سقف ايوان شيخ عيسي(متوفي هفتصدو پنجاه و چهار هجري)، توسط حضرت سلطان، اشاره شده و منظور آن است كه او يادگار سلطان و داراي همان ذات، در مقام وحدت وبرگ خود رنگي، و دوكوه يك خرمن است. پس از آزمايش وپختگي در كوره ي آتش (به مدت سه شبانه روز) و به مقام پير تخت رسيدن ، و با  معجزات و سفيد خواني (سرّ- خط سوم شمس)، كرد وكردستان را متحد ساخت.كلام دوره ي سرانه ي پرديوري است كه:

يادگار نه تنور وريزا وپا = ولفظ عزيز سجده ش برد وشاه

علم قدرتي ناجي بي وپا = برگ خود رنگي يادگار پوشا

............... غلامان ديشان شاه پنش بخشا

غلامان ديشان ومعجزاتش = برگ خود رنگي بي و خلاتش

.................. تمام كردستان دا و براتش

يك سر كردوه كرد و كردستان = هم و معجزات هم و سفيد خوان.

دفتر نوروز: فرّ كو پسا سياه دوارن = كرده مال سرپشك شاه يادگارن

باباطاهر كه مظهر ذات بابايادگار است، مي فرمايد:(اشكال در نسخه ها)

از آن اسبيده بازم همداني = بتنهائي كرم نچيره واني

همه بمن وديرند چرغ و شاهين = بنام من كرند نچيرواني

يعني من ان باز سپيد همدانيم كه به تنهايي نخجيرباني مي كنم .چرغ( نوعي پرنده شكاري ) وشاهين همه با اجازه من مي گذرند و به نام من شكار مي كننند.

سفيده بازه م سر كوم وطن بي =  سيرعالم كرم هر جا چمن بي

سه تا خون خوردم از بحر قناعت = دم مردن پرّو بالم كفن بي

 وطن وچمن رمز وگواهي مكان تكيه ي آسيد براكه وذات سيد حياث، (مظهر همان ذات) بوده وسه تا خون: سياوش، يحيي وحسين(ع) است. حضرت عالي قلندر نيز مظهر همان ذات است كه مي فرمايد:

او طشت طلا = سه دونم چين او طشت طلا

اول سياوخش دويمن يحيي = سويمن حسين بذر شهنشاه

چني نهصده باش قلندران = باباطاهر بيم مير همدان

(شاهباز) در دلوه ي دالهو، دول دالان، تكيه ي حيدري،توتشامي :

دربخشهاي قبل دراين مورد اشارتي شد،اينك مواردي ديگر بيان مي شود.

حضرت آسيد براكه گوران، ختم دوران ياري بوده و جامع جميع فرّ وشكوه ذاتي شاهباز و باز در ادوار است. فارغ از ياران او مي فرمايد:

دور دوستانن = دوستان مزگاني دور دوستانن

شاهباز دلير دلي بوستانن = انطهور مستان وقت لوستانن

فيل منگلوس چيني دوشاخن = دواخي كرياي استاد دواخن

بيون بگذريم ني راگهء شيرين = تا دوباره بو دوراني ورين

جلا ديم ونور شيرين كلامان = شوق بديم وشوق تازه غلامان

بنيشيم نساي علم يا هو = سبز بكيم عالم نكوي دالهو

تا كه كور بكيم اي چين ثاني = بوينيم كيمان دوسن يا ناني

تا كه بزانيم كيمان غلامن = گفتار كيمان اصل كلامن

فارغ تو روحت دايم ژلامن = ثبت و پيرموسيم مهر و بنيامن

شاهباز دلير دلي بوستانن، يعني همان شاهباز بوستان باباركن الدين است.

لاچين از ديگر ياران چلانه ي حيدري در وصف اين دوره مي فرمايد:

كرم كردن ليش ميل و اندازه = زرين تخت ون نشينگهء بازه

(كرم صاحب كاري در حدّ اين زرّين تخت بازنشين است.)

قوالهء قديم تازه بي ژنو = بروز گرد نه خاك قاپي دالهو(نوروز ازچلانه)

يعني قباله ي قديم وسرّ شاه خوشين درقاپي دالهو(تكيه حيدري)تازه گرديد.

ادامه دارد......

نوشته شده در شنبه 1389/03/22ساعت 10:49 توسط فرزندان زمکان| |

بخش پنجم:

ياران واخلاص، و جم آرزو =  شاهباز نيشت او برز قلهء دالهو

(ياران حق، با اخلاص، در جم آرزو كردند و فرّ صاحبكاري به صورت شاهباز برفراز قله ي دالهو متجلي گرديد- دفتر حضرت شيخ امير.)

(شاهبا ز) در اصطلاح كلام ياري، كه نشان تجّلي وفرّ ذاتي صاحبكاري  است،در بخش هاي پيشين، تحت عناوين مختلف(دال- فروهر- عقاب- باز - شاهباز- سيمرغ - عنقا - و...) تشريح شد.

اينك گل چيني از دفاتر مقدس، با شرح موضوعي مختصر، در اصطلاح (شاه باز) بيان مي شود.

(شاهباز) عبارت از وجود حق تعالي و شاه بازان است، كه باز كنايت از روح و ارواح قدسي ونفس ناطقه ي انساني است.(صديق صفي زاده)

(باز) در اصطلاح كلامي، عارفان كامل را گويند و شاهباز تمثيلي است از وحدت وجود كه  بازان به سوي او مي روند وهم مانند سيمرغ منطق الطيرعطار است. سيمرغ نيز به حكيمي فرزانه وكامل ترين وجود بشري تعبير شده است. عارفان كامل پس از طي مراحل سلوك و گذشتن از  مخاوف ومها لك راه جان، چون قطره اي كه در پهناي دريا محو ميشود،  خود را به اين مرغ بي نهايت مي رسا نند تا به وحدت برسند .

برو قفس بشكن كه بازان را قفس نبود = تو در بند قفس ماندي چه باز دست سلطاني؟(عطار)

(شاهباز) حضرت سلطان صحا ك،(باز) شش يار(غوا ث) او (داود–  بنيامين- پيرموسي- مصطفي- رمزبار- بابايادگار) وجمعا (هفتن) ميشوند. 

ازديگرموارد وجه تشابه آئين ياري وزرتشت، (هفتن وهفت امشا سپندان) است كه (اهورا مزدا) و شش فرشته ( بهمن- ارديبهشت- شهريور-  سپندارمذ- خورداد- امرداد) كه جمعا هفت امشاسپندان مي شوند.

هركس شش غواث نه حق كرد جيا = ضربش دا نه فرق پير وپادشاه  مشابه اين فرموده در دفاتر ديگر:( فارغ از الماس شش پّر) يعني شش تيغ جوهري وذولفقاري، وديوانه گوره از قول مصطفي كه سنبل وبرش ذولفقاري است و مي فرمايد( نيزه بيم نه دست امير شش پّر) و نوروز كه مي فرمايد (شش الف شش شش مايهء سه شش پّر) بوده كه همه ي موارد ومشابه آن، گواهي تركيب واسامي هفتن است.(دالاهو- شش حرف است).

در اشاره به (هجده هزارعالم) نوروز مي فرمايد: 

ساختن چند گروه جفت كردن وهم = سه شش و دو نه بي زياد و كم.  

هم چنين سه فرقه ي شش هزاري موجودات (هجده هزار عالم) در راز خلقت ونيز گاهنبار وظهور سوشيان هاي زرتشت واشارات واحاديث و  وآيات در اسلام، كه خلقت در شش روز صورت گرفته است وروز هفتم به كمال وعرصه ي وجود آمده است، و (شش جهت) اصلي (پيش- پس – چپ- راست- بالا- پائين)،همه مكمل معنا هاي مورد نظر اين بخش است. 

(شش يار هفتن): مجددا گل چين از دفتر نوروز:

ياوام او قاپي قصر دو دري = ديم نيشتن شش شم ميرزاي دفتري

شش بي و شمشير دانهء فنري = نيشان دا مابين برج بندري.

دراصطلاحات كردي، است كه(خدايا! شش در را بر ما نبندي)، شش در و شش جهت، متعلق به شش يار هفتن است. نوروز مي فرمايد: 

شش درم نه برج پيمانهء قپان = بر شي نه غلاف خليف خفتان.

هديه كرد به ميل ملك هاي عرش = ادعا كار فرمود تير بندازيم به شش.

 شش نقطهء جهان معين كرديم باز = يك يك انداختيم به عقد انداز.

ميخ شش كمند سه رنگ طنافن = طلسم مردان مهر صّرافن.

مالك عالم ملاك ملك = صّراف گوهر دانهء شش يك

شش كس نه ياران خاصان حواص = يقهءشاشان گرد مساوان الماس.

نه قاپي ششم برج هفتمين = پرواز كرد چون باز نيشت او سر زمين.

شان سي وشش چهل تنه ي آ سيد براكه، چنين است: سي- سيمرغ_ شش- شش يار هفتني_ چهار- چهار ملك_، جمعا چهل، اما مجال شرح نيست.

(سيمرغ) در اوستا ( سئنه ) و در پهلوي ( سنمور- سين مورو- سيميار)  ناميده شده، هم چنين سئنه نام يكي از پارسايان است كه ( صد ) سال بعد از ظهور زرتشت متولد و( صد ) سال بعد ازاو در گذشت و اولين پيرو (مزديسنا) بوده كه با ( صد ) پير ظهور كرده است.

شيخ شهاب الدين سهروردي ضمن بياني صوفيانه كه در هر زماني پيري هست كه سالكان از پرتو وجودش پويان راه حقند، مطلب را چنين ادا مي كند: پير را پرسيدم كه گوئي در جهان همان يك سيمرغ بوده است! گفت آنكه نداند چنين پندارد واگر هر زمان سيمرغي از درخت ويا بر زمين بر آيد واين كه در زمين بود منعقد شود. معا معا .- چنانكه هرزمان سيمرغي مي آيد اين چه باشد نماند.

ظهور حضرت سلطان صحاك مانند تعبير سهروردي وبه مصداق دفتر پرديوري، به صورت شاه باز سفيدي بوده كه در بوستان باباركن الدين دمشقي (قرن هفتم هجري) فرود آمد: 

ياران چني هم شين او بوساني = باباركن الدين وي سّره زاني

شاه باز سفيد سّر پنهاني....... = ... بنيامي گردي داوو آساني 

داش و دايراك بي وداياني ... = (ديوانه گوره)

يعني ياراني كه منتظر بودند (داود- بنيامين- پيرموسي) با هم به بوستان بابا ركن الدين (متجلي به ذات پيرموسي) رفتند. او به دفتر ثبت سّرنگاه كرد وآگاه شد كه وعده ي ظهور است. شاه باز سفيدي كه سّر پنهاني بود، بر درختي نشست، بنيامين او را با تكريم واحترام گرفت وبه داود داد واو نيز به خاتون دايراك سپرد كه دايان او شد. دايراك او را در گهواره نهاد ومقام (هي لاوه – ازمقام هاي كلام باستاني گوران) براي او خواند:

فرزند امين= شاه بازسفيد مدراي نه كمين= نسر قلهء عرش آماي وزمين 

يعني اي شاه باز سفيدي كه در قله ي عرش دركمين بودي و به صورت فرزندي امين بر من ظاهر گشتي؟

(شاهباز) باز سفيد را گويند ولي در اصطلاحات يارسان، مراد از شاهباز ، وحدت وجود وذات لايزالي است كه  نور او بر دل وجان عارفان مي  تابد. ( اصطلاحات مذهبي وعرفاني – صفي زاده) 

حضرت شيخ امير فرمايد:

وكوي ياروه = مشكين شاهبازي وكوي ياروه

بپيچوش وطورّ ديده داروه = نظرگاي سّرن وي كوهساروه

ديده دار دور بنيام شرطن = نه روژ ازل ساهبازش گردن

هي باز هي بازن باز نه گذارن = هركس بازش گرد او مير شكارن

ناشي صيادان كوه نشين كوه كيل = باز بنيامين گرد نگيلان و ويل

مي فرمايد: آن مشكين شاهبازي (دال) كه در كوه يار(دالهو)، نظرگاه سّر  بود،با دام شرط وداميا ري پير بنيامين، به عرصه ي وجود آمد كه پير داميار درازل پرتورحسن را شناخته وهمه ي شرط ها به او ختم مي شود ، پيرو او باشيد و سرگردان دركثرات نباشيد، كعبه دل را در يابيد كه قلب پير بنيامين سنبل آن است. سنائي گويد:

با او دلم به مهر ومحبت يگانه بود = سيرغ عشق را دل من آشيانه بود

(شاهباز) سنبل ظهور صاحب كاري در دوره هاي حقيقت است.

ذات بي زوال شاهباز شاهو= نام ويش نيا خوشين خوش خو(شيخ امير)

استمرار موضوع اين فرموده دفتر شيخ امير در ختم دوران حقيقت است كه كلام آن( دفترفارغ) ميفرمايد:

دايم نو خروش گوينده نويم = انتظار و ميل باز خوش خويم.

شاهباز(شاه خوشين) در دالهو كرامات هاي جاودانه به يادگار گذاشت. كه مذاكرات با حاكم ريجا ب(فقيه) و زنده نمودن ابودوجانه يا  ايمام دوجانه، بعداز سيصد ونه سال از آن جمله است، تاحقانيت او بر فقيه روشن گردد. 

شيخ امير ميفرمايد:  محكم كرد وبند = فقي راي خوشين محكم كرد وبند

قرّا بي نه ويش كردش چون چند = آخر بينا بي ناسا خداوند

فقيه حاكم ريجاب، كه آن وقت بصيرت نداشت، به مقام خود قرّه گشت وبا شاه خوشين به مقابله وچون وچند بر آمد كه درنتيجه بصيرت يافت وشاه باز حقيقت را شناخت. كلام آن دوره در ديوانه گوره است كه شاه خوشين به كاكا ريا (پيربنيامين) فرمود:

كاكه برخيز به سواري دام سّر = برو بگو فقيه مزگاني آمد شهنشاه دّر 

فقيه در جواب كاكا ريا مي گويد:  رّشه دالم رّشه دال هندي 

وكمر سخت وه لانه مبندي = خوشين چيشا چيش عزيش پسندي

چون كه از زمره سپاه صاحب كاري بود، خود را با عظمت مي ديد وحد خود نمي دانست. كاكا ريا فرمود: 

ادامه دارد ...


نوشته شده در یکشنبه 1389/03/16ساعت 11:57 توسط فرزندان زمکان| |

 بخش چهارم :

مناجات، گل چبن از دفتر: ( ياعلي تنگن/ دخيلم وتو زمانه م  تنگن -- من سگ تونم نانم موزيت/ كرمت فرين كرم ميوم ليت -- يا پير جبرئيل يا پير اصرافيل/ ياپير مكائيل ياپيرعزرائيل -- ياعلي دخيل برس ودادم/ اميدم و تون روژ فريادم.— ايسا دوريشم واي زمانه/ رياضت كيشم وتيروطعنه -- بايد بشكنم طلسم ولانه/ چون غواص بحر برآرم دانه .) يا شاه دالهو:

(26) - دال: ذولفقار، از دراويش آسيد يعقوب گوران فرمايد(گل چين):

كاوس كي بي = ني ورتردوران، كاوس كي بي

قو يا قوي ياران قاژهء پرّدال بي = باش بگلران رستم ذال بي

قاف تا قاف جهان بو و جام جم = بلوك بلوك بو ياران هام دم

ديوان آلاي شاي كوثر حوض بو = اميدوارم نخت يار سوز بو

مي فرمايد: در زمان هاي پيشين، كاوس كي بود، صداي(قواقو)بانگ هاي ياران حق و يا هو ياهو بود، سرداراني دانا و توانا مانند رستم وذال بود، اميدوارم كه دوباره قاف تا قاف جهان در پرتو انوار و فرّ جام جم قرار گيرد و يارن هم دل و هم دم  به كام دل وعشق نائل آيند و ديوان اعلاي عدالت شاه ساقي كوثر باشد، اميدوارم كه وعده ي حق محقق شود.

اين كه گفته اند كوه قاف ازغايت بزرگي محيط برعالم است، همان طور كه در بخش قبل بيان شد، كنايه از وسعت معناي آن است . در كتاب خلاصة الاخبار ص612 در تفسيرحرف (ق) آمده است كه: قاف اسم كوهي است محيط بر كره ي زمين كه حق تعالي آن را از زمرّد آفريد و سبزي آسمان از عكس آن است. معناي قاف تا قاف جهان كلام فوق الذكر اين گونه است .

اسرار معاني: دال، شاهباز، سيمرغ، عنقا، قاف و وحدت وجود در كلام مولوي از جمله چنين است:

گاه خورشيد وگهي دريا شوي = گاه كوه قاف و گه عنقا شوي

تو نه اين هستي نه آن درذات خويش = اي برون ازوهم ها و ز فهم بيش.

من ندانم من منم يا من ويم = درعجايب حالتم من من نيم

من چيم! عنقاي بي نام ونشان = من نقاب قربتم من من نيم

من بجان فاني بجانان باقيم = من به اوج رفتم من من نيم

زير پا آرم اسيرخود دو كون = شاهباز همتم من من نيم

(27)- دال: شاهين، عقاب، يكي از مرغان شكاري بسيار بزرگ است كه چون بال بگشايد درازاي آن به يك متر مي رسد. او پرنده اي است بلند آشيان، سبك پر، سهمگين چنگال كه بيش از صد سال زيست مي كند و در توانايي وشكوه سرآمد پرندگان و از اين رو شاه مرغان است. درحكايت وافسانه هاي سنتي وموضوعي اهل گوراجوب از صد سال عمر دال سخن ها گفته اند. همچنين درضرب المثل كردي، به مصداق اشاره ي كلام، گفته شده كه دال به زيربال خود نگاه ميكند وشكارش را مي يابد، وكنايه ازآن است كه صاحب منصب فر ّذاتي و فروهري ديده ي بصيرت دارد، كه سرّ نگاه به بال معنائي مانند جام جم جمشيد و ثبت دفتر پير موسي است.دفتر فارغ ازقول حضرت پيرموسي مي فرمايد:

گاه طويله چرخم گاه رشه دالم = منورم دم دم وپرّ بالم

 

(28)- دال: حمزه اصفهاني، ميداني و ابو ريحان بيروني، عقاب و باز را به زبان پارسي ( آله) مي خوانند وبه عربي نيز آن را عقاب گويند، ودر زبان لاتين،( آكويل ) وآلماني ( آد لر) و فرانسوي (ايگل) ناميده مي شود و درمازندران ولرستان و كرمانشاه آن را( دال ) مي نامند. كه اين دال حرفي از حروف فارسي است كه به نوشته ي استاد عماد، نشانه ي ( ايزد تير – عطارد – هرمزد ) است كه نشانگر فرزانگي و دانندگي است.(در آئين زرتشت اين گونه توصيف براي فروهر به كار مي رود .)

(29)- دال: در كتاب ديار شهرياران مي خوانيم كه: شاهين، عقاب ودال در يونان ودر روم باستان از نشانه هاي (زئوس) ژوپيتر، پدر آسماني بوده است.

(30)- دال – هو: در زبان ديلمي عقاب وشاهين را (هو ) مي نامند، وهم اكنون زماني كه مي خواهند مرغان خانگي را ازپرندگان شكاري  بترسانند، ميگويند: هو ، هو .

(31)- دال: همان طور كه در حساب رمزي ابجد( د-4) از رموزات چهار قله ي دالهو وملائك اربعه بود، درنگارش وگفتار و كثرت : حرف (د) به  سه حرف ( د- ا – ل – دال) تبد يل مي شود كه اين نيز از رموزات يري تني(داود – بنيامين – پيرموسي) مي باشد. هم چنين حرف (ق) مانند (د) معنا ومفهوم دارد، در كثرت به سه حرف (ق – ا – ف) تبديل شده وقاف وسيمرغ معنائي چون دال در دالهو دارد.

(32) - دالهو: حروف ( د – ا – ل – ه (ح) – و)، در بيست ونه حرف رمزي دفتر، بسيار غني و وسيع است، در اين جا به اختصار بيان مي شود:

دال: حكمت اضداد، الف : سرمنشاء تمام حروف واعداد ( ا- الف - يك )، ل ( لام) : جلوه ي جمال وشكوه جلال و فرّ ايزدي ، ها (ه) - ح : حساب نامه ي اعمال ، واو (و) : رابط حروف و همچنين اشاره است به پرنده ي دال، وشاه باز كلام مقدس است. سنت باز شاهي وبازگردان باستان مرتبط ومكمل معناهاي اين بخش است.

(33) – نتيجه : گفتن ونوشتن يا بيان كلمه (دالهو) خود به تنهايي مناجات پر رمز و رازي است به لفظ اندك ومعني بسيار، و مضمون ومحتوائي مانند : اول آخريار و بشنو از ني مولوي دارد.

دالهو : دلالت بر ذات اقدس واجب الوجود وآيت حق در راز خلقت است.

دالهو نماد آئيني گوران است،چنان كه (فروهر) نماد آئيني زرتشت است. تمثيلي از گستره ي فرّ هو(ايزد)، عكس از كوه دالهو وفروهر تمثيلي بر  فراض آن است :

نوشته شده در یکشنبه 1389/03/09ساعت 11:48 توسط فرزندان زمکان| |

بخش سوم:

( 20) دال يكي از نامهاي سيمرغ است و تعبيرعرفاني داستان سيمرغ درمنطق الطيرعطار، و ذال و سيمرغ درشاهنامه ي فردوسي،و اشارات دفاترمقدس ياري دراين رابطه ، مكمل معناهاي مورد نظر است.(درفرهنگ كردي وقديم ذال است نه زال)

دفترعباس فرمايد :  دله چند حوال  =  وسوز مپرسم چنت چند حوال

سوگند بو و ذات بيناي بلند مال = سرت پنهان بو چون سيمرغ وذال

سيمرغ چطور بي ذال پرورش كرد = ذال چيش منوشا ،او مرغ چيش مورد

سيمرغ چه لفظ داشت ذال مواتش چيش = بيدار بي نه خواو مزانا وخويش

حكيم زامان چند درد ذال بي = ذال زابل نشين مرغ قاف قال بي

ذال وات اي سيمرغ يار دردمند = من زابل نشين تو نه قاف پابند

سيمرغ وات و ذال داناي هوشمن = اي پر نه لات بو تا هزارهن

هزارهن رمز ظهور حضرت آسيد براكه ي گوران است.

سيمرغ : انسان كامل و سالك و اصل و عارف به ذات حق را گويند.هم چنين از القاب حضرت رمزبار است.

در كتاب فرهنگ نوربخش جلد چهارم (اصطلاحات تصوف) از جمله آمده است:

(عنقا وجود مطلق يا مطلق وجود را گويند ، و اين همان سيمرغ است ، حاصل آنكه بر هر مرتبه ي كليه غيبيه كه نسبت به مادون خود اصل و حقيقت باشد اطلاق نمايند ، و كوه قاف بر اين تقدير ادني باشد و عالم صورت باشد ،كه سيمرغ معني در آن جاي منزوي است ،و آن سي در عقد عشرات سه وحدت جمعي باشد كه در مرتبه احديت و واحديت و ملكوت اعتبار كرده شده ، ومي شايد كه سيمرغ بقاء بالله باشد و كوه قاف فناء ذاتي و خلاء اصلي آشيان .) وهم چنين در آن كتاب است كه:

در منطق الطيرعطار سيمرغ حقيقت مطلق است، كه مرغان پس از رنج فراوان در پي او به كوه قاف مي رسند، و خود را در او فاني مي يابند.

سيمرغ: حضرت رب الارباب، و مسبب الاسباب را به اين نام مخصوص دارند.

من آن سيمرغ كوه قاف عشقم = كه عنقاي خرد پيشم زبون است (اسرار)

سيمرغ عبارت از ذات واحد مطلق است، و قاف كه مقرّ اوست عبارت از حقيقت انساني است كه مظهر تام آن حقيقت است، و حق به تمامت اسماء و صفات به او متجلي  و ظاهر است، وآنچه گفته اند كه: كوه قاف از غايت بزرگي گرد عالم برآمده ومحيط عالم است، در حقيقت انساني آن معني ظاهر است، چو حقيقت او چنانچه بيانش گذشت مشتمل بر تمامت حقايق عالم است...(شرح گلشن راز-لاهيجي ص130) ودر ادامه آن است كه به موجب: من عرف نفسه فقد عرف ربه،هركه به كوه قاف رسيد به سيمرغ مي رسد.

سيمرغ را به جان و روان نيز تعبير كرده اند :( كه عاشق چون از سجن عبوديت بيرون آمد، او را بندهاي خوف بگشادند، وسيمرغ جانش ازغربت امتحان به سوي صحراي حرّيت آمد – عبهر العاشقين- روز بهان ص97چاپ خانقاه)

من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه = قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم(حافظ)

گرچه سايه ي عنقا، مغربست جهان = وليك سايه حجاب آمده است عنقا را(مغربي)

عنصر اعظمش همي خوانند = گرچه عنقاش نيز مي نامند(رسائل شاه نعمت الله ولي ج 4 ص132)

مي پرد اين مرغ ديگر تا جنان عاشقان = سوي عنقا مي كشاند استخوان عاشقان (كليات شمس تبريزي)

پيش سيمرغ آن كسي اكسير ساخت = كو زبان جمله مرغان را شناخت (مرآت عشاق-صفحه 208)

(21) عقاب قلم است، وآن عقل اول مي باشد، نخستين بار بدون سبب به وجود آمد، چه آنكه موجبي براي فيض ذاتي كه اولا به اين موجود نخستين ظاهر شود، جزعنايت دركارنبود، زيرا آن فيض ذاتي را در مقابل طلب استعداد قابلي نبود، زيرا او نخستين مخلوق ابداعي است، وچون عقل اول اعلي و ارفع است، از آنچه در عالم قدس وجود دارد، عقاب ناميده مي شود، زيرا عقاب در طيرانش در جوّ از پرند گان ديگر صعودش بالاتر است(تعريفات جرجاني)

(22) عقاب ، گاهي معبر باشد ازعقل اول، وگاهي ازطبيعت كليه، ونفس ناطقه  را(ورقا)خوانند، وعقل اول گاهي پرواز مي كند از عالم سفلي وحضيض جسماني، به عالم علوي واوج فضاي قدسي...

عقل ار رود به بالا يا در نشيب ماند = در هردو حال صوفي آن را عقاب خواند(رسائل شاه نعمت الله ولي ج4 ص130 - اصطلاحات عبدالرزاق كاشاني ص131)

(23) ورقا ، يكي از پرند گان اربعه است، از نظر ابن عربي ورقا اشاره به مرتبه ي وجوديه ي ثانيه است درمقابل عقاب كه اشاره است به مرتبه ي وجوديه ي اولي، نفس كليه است در مقابل عقل اول(مرتبه ي وجوديه ي اولي) ولوح محفوظ است در مقابل قلم اعلي(مرتبه ي وجوديه ي اولي) و حواء است در مقابل آدم(مرتبه ي وجوديه ي اولي) . (المعجم الصوفي ص1207)

(24) دال : عقاب، عقاب سياه، پرنده ي شكاري شبيه عقاب داراي بالهاي بلند به رنگ سياه يا قهوه اي كه دالبر نيز گفته اند، دالبر: پرستو، پرستك، پرستوك، فرشتوك، فرشتو، بلسك، چلچله، بلوايه، دالبوز، دالبوزه، دايررزه، هم گفته اند (فرهنگ فارسي عميد)

(25)  د : (دال وذال) حرف دهم الفباي فارسي كه دال تلفظ مي شود و آن را دال ملهمه و دال غير منقوط هم مي گويند، به حساب ابجد(4) در بعضي كلمات به (ت) بدل مي شود مثل(زردشت – زرتشت) و(دايه – تايه) وگاهي به(ذ) مثل (گنبد – گنبذ) ودر قديم حرف دال را اگر ماقبل آن ساكن و غيرحرف عله (واي) بود، دال تلفظ ميكردند والا- ذال- مي گفتند، مثل گنبد ونمود و گشود كه گنبذ و نموذ و گشوذ تلفظ مي شود، اما امروزه اين قاعده رعايت نمي شود، شاعري گفته:

آنان كه به فارسي سخن مي رانند = در معرض دال، ذال را نشانند

ماقبل وي ار ساكن جز(واي) بود = دال است وگرنه ذال معجم خوانند (فرهنگ فارسي عميد)

با اين قائده ي قديم دال وذال و شرط ساكن ماقبل را درمعناي كوه قاف و دال و سيمرغ، درنظر بگيريم؟ دال = سيمرغ – ذال = پدر رستم (در شاهنامه ي فردوسي) كه به حكمتي توسط سيمرغ در كوه قاف ساكن مي شود. چنان است كه دفتر مقدس عباس فرمود: (سرّت پنهان بو چون سيمرغ وذال) و اين رمز را دفترمقدس ديوانه گوره چنين بيان مي دارد: رمزبار مرمو(فرمايد):

چني سه تنه بيمي درهمي = سيمرغ بياني جه راي رستمي

يعني با سر يري تني(داود - بنيامين - پيرموسي) در وحدت و رمز سيمرغ  در راه رستم بودم.

رمزبار مرمو: دامشا دوان = داميار بنيامين دامشا دوان

نينا  تندنش او ورو صوان = شاه بازش گردن سيمرغ او قوان

اشاره به دلوه ي دام شرط پيربنيامين دارد ، كه دركار است وبر كوه ها (قاف – سرانديل يا سرانديب – دالهو) گسترده، و شاه باز شرط را سيمرغ گرفته، كه آن رمزبار، ورمزي ديگرازدالهو است.

ادامه دارد... 

نوشته شده در یکشنبه 1389/03/02ساعت 23:2 توسط فرزندان زمکان| |

بخش دوم

درهمه ي بخش هاي(دالهو نماد گوران) ابعاد مختلف معنا و به هم پيوستگي هاي (دالهو)مورد نظر است، مانند: دال - هو - د - ا(الف) - اله - له (مخفف الله) - لا - باز - شاه باز - فروهر - وديگر حروف وكلمات مانند: يهوه - يا - يه - ايل - دَلوه وامثال آنها:

 ( 8 ) در ايران باستان در زبان سانسكريت و اوستايي " هو " معناي مقدس مي دهد ودر واقع يكي ار نام هاي خداوندگاراست. 

( 9 ) دال ابجد نشان چهار قله ي دالاهو و ملائك اربعه(چوار ملك) با پسوند ( ئيل - ايل ) است كه:1 اصراف ايل - ، داوود 2 جبرئيل - جبرا ايل، بنيامين 3 مکا ايل - پير موسي 4 ازرائيل - ازرا ايل، مصطفي ).ازرا ايل = نيروي خدا - جبرا ايل = مرد خدا.

 ( 10 ) ئيل ، هم چنين پسوند نام برج وسالهاي دوازده گانه ي نجومي مي باشد: ئابرس ئيل = سال پلنگ(1389 هجري شمسي )،اودئيل= سال گاو،  تخائيل = سال مرغ، تنگزئيل = سال خوك...الي آخر.

( 11 ) ايل يا(ايليا) از رموزات شاه دا لهو، مولود كعبه، شاه مردان،حضرت علي(ع)است (ايل = خانه  و يا = خدا).كه درتورات مقدس به آن اشاره شده است. در مناجات هاي جاويدان كردي(غلامرضاخان اركوازي)حضرت مولا علي (شاي ايليا نام) خطاب شده است.

( 12 ) در كتاب الاصنام هشام(حشام) كلبي ترجمه ي سيد محمد رضا جلالي نائيني(ص20-21) آمده است:( الاهه = آ له، مجموعه ي بتاني بود كه در خانه ي كعبه جاي داشتند) هم چنين در اين كتاب مي نويسد: ابراهيم ،بيت ايل را به معناي خانه ي خدا نام گذاشت.

( 13 ) در تورات مقدس آمده است كه خداي پرنده( ال ) نخست بار خود را به ابراهيم نشان داد تا ابراهيم وفا دار شود.

( 14) در كتاب تاريخ اديان نوشته ي جان ناس  ميخوانيم: اولاد اسماعيل(او) را (اسما ايل) پسر ابراهيم،  (و) او را ( ال ) مي گفته اند.

( 15) فيلين شاله در كتاب بررسي آئين هاي اعراب پيش از اسلام ،ترجمه ي دكتر منوچهر خدا يار مي نويسد:(اعراب آن زمان به نيروي فوق طبيعي موسوم به - الهه - عقيده داشتند.) و باز در همين كتاب مي خوانيم: ( فنيقي ها در گروه خدايان خود، خدايي به نام - ال - داشتند كه او را صاحب اختيار خود مي دانستند.

( 16 ) ايل كه به معناي طايفه، قبيله، اجتماع مردم چادرنشين و...مي باشد در واقع به معناي خلق خدا هم هست،همانند ( ايل گوران ). 

( 17 ) بنا براين: ا له، ا لهي، ا لهه ، ا له و له (مخخف اله) يك معني واحد را مي رساند.مثال :

ا لمنته له كه در  ميكده باز است  --  زانرو كه مرا بر دراو روي نيازست (حافظ)

شكر اله كه نمرديم ورسيديم به دوست  --  آفرين باد براين همت مردانه ي ما (شيخ محي الدين عبد لقادر ملقب به:غوث گيلاني)

( 18 ) دال = عقاب - دلوه = طعمه ي گوشتي، مانند طعمه ي گوشتي اي كه كي كاوس بر فراز چهار پايه ي تختش بست وپايه هاي تخت را به چهارباز شكاري بست، بازها با تخت به پرواز در آمدند، در بازگشت، طعمه ي ديگري به بازها نشان مي داده، كه به عكس فرود مي آمدند.

دلوه در اصطلاح كلام ياري( دام شرط ) است. شرط پيربنيامين، شرطها وبيابس هاي حقيقت وشرط ازل. دفتر پرديوري،شاه خوشين فرمايد:

سلسله ي موي دوست حلقه ي دام بلاست  --  هركس در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

گر بكشي حاكمي هرچه بگوئي رواست  --  يكد مم ديدار دوست هردو جهانش بها ست(يعني اگر هواهاي نفساني را بكشي)

سلسله ي اين قوم جعد مشكبار  --  سلسله ي دور است اما دور يار(صفي عليشاه - عرفان الحق)

 در ارتباطي معنوي،سعدي ميفرمايد:

سلسله ي موي دوست حلقه ي دام بلاست  --  هركه در اين حلقه نيست فارغ ازاين ماجراست

گربزنندم به تيغ در نظرش بي دريغ  --  ديدن اويك نظر،صد چومرا خون بهاست

دلشده ي پاببند، گردن جان دركمند  --  زهره ي گفتارني، كاين چه سبب وان چراست(كامل اين غزل تفسيري ازفرموده ي شاه خوشين است).

وحضرت سلطان صحاك ميفرمايد:( مرد بي بلا مرد لقا نيست)  

( 19 ) - د ا ل: راهرو سرپوشيده، دهليز، كوچه ي باريك كه بالاي آن خانه ساخته باشند، دالابه وبالان هم گفته شده (فرهنگ فارسي عميد). در زبان كردي گوران ( دالان ) گفته ميشود (دول دالان) دول = دره - دول دالان = دره اي در توتشامي كه تكيه آسيد براكه درآن قرار دارد. اما اشاراتي ديگر از دفاتر مقدس گوران در اين باب:

نه دلي دالان دلوه ي دا لهو  --  اصراف مدي صور وياد يو سو(حيدرقلخاني)

يعني در مكان دول دالان (تكيه ي آسيد براكه - توتشامي)كه دلوه ي دالهو است، اصرافيل درصور خود مي دمد به ياد يوسف گم گشته.

نه دول دالان هوهوي مبو  --  شاه بهلويل سوار كوكوي مبو (اجاغ)

هركس نزانو معناي بحرا لكوه  --  سرقله ي بهلويل يعني دالهو

لاچين ويطوره شوم كرد ورو  --  يار نه قله ي سخت وست او دالهو(لاچين)

ورگيره كليد قاپي دا لهو  --  روشن كر چراغ يارستان جه نو

كل مخلوقات بيو وي سوبوه  --  وي جاي چراغان كوي دالهوه (رستم)

سرويم سند ن قلند ر ياهو  --  نه بغداد شا ردا شيم او دالهو 

واردبيم وجم هفتنه هر هفت  --  نه دفتر خانه فرمانم بي ثبت(عالي قلندر)

دلوه مشا نا نو برج بي چار  --  لاونا ولحم باز آورد و وار(دلوه = دام - لحم = گوشت - مانند پرواز وفرود آمدن كي كاوس)

نه دول دالان رشته ي بوي عنبر  --  سرحلقه ي چمن جاي سيف دو سر

نيشت او تخت شرط جاي قول وقرار  --  دوكوي يك خرمان بي ويادگار( نوروز)

يعني باز شرط ( فر ذاتي ) در دول دالان، كه دلوه و قاپي دالهو است، فرود آمد وچراغ يارستان را از نو روشن ساخت. او حضرت آسيد براكه و مانند دو كوه يك خرمن ازكان ذات صاحب كاري سلطان و بابايادگار است.(درقديم فرق خرمن هاي محصولات كشاورزي را به صورت دو كوه (قبه) جمع مي كردند.

ادامه دارد...  

نوشته شده در دوشنبه 1389/02/27ساعت 0:22 توسط فرزندان زمکان| |

بخش اول

كوه مقدس وسيع وعظيم دالهو(دالاهو) مركز و نماد آئيني واز رموزات كلام مقدس گوران و به مصداق اسم اعظم است.

گواهي دفا ترمقدس يارستان و دلائل ذيل دليل استنباط اين معنا مي باشد:

 (1): نام اصلي ودفتري آن(دالهو- يعني: دال هو)اما به( دالاهو) تغيير يافته ومشهورشده است.گرچه حرف(ا) ميان (دال) و(هو) اضافه  شده، 

اما نه فقط منافاتي با معناي اصلي ندارد كه موجب تسهيل در تفهيم ومكمل آن است.چرا كه در حروف رمزي دفتر مقدس گوران الف ( ا ) سر منشاء تمام معناها مي باشد كه مي فرمايد:( الف اول ديم-- ب دعواي حسين،الف اول ديم . ديم= ديدم). (دالهو)يك الف، و (دالاهو)دوالف دارد. 

       ( الف) حرف اول الفباي گوران وديگر لهجه هاي كردي، فارسي وبسياري زبان ها است.حرف الف كه به شكل عدد يك( ا ) است،اولين عدد در اعداد است.

حرف الف سر منشاء وتسييب به هم پيوستگي معاني ومحاسبات است.سنبل ايستادگي و راست قامتي است. حرف الف(ا)را با چرخاندن وتغيير

دادن يا خم كردن به صورت تمامي حروف واعداد،مي توان درآورد.

نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست  --  چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم (حاقظ).

من آن بحرم كه در ظرف آمدستم  --  چون نقطه بر سر حرف آمدستم

به  هر الفي  الف قدي  بر آيه  --  الف قدم  كه  در الف  آمدستم ( با باطاهر)

 هم چنين بابا طاهرمي فرمايد:

 الف كژ كاف و نونش سر ببر كرد  --  همش هامان گهان او لاجورد كرد

آنكش اَد آفريدي گردون  گردان  --  آنش اد سات و من انداجه ار كرد

معناي تقريبي اين شعر با توجه به ترجمه هاي مهرداد بهار،علي اشرف صادقي،اديب طوسي ومراد اورنگ ،و به نقل از:ترانه هاي با باطاهر (پژوهشي نو) به كوشش شهرام رجب زاده چنين است: هنگامي كه (الف) از (كاف ونون) سربركرد (كُن) به معني باش كه كلمه ي آفرينش  الهي است، به (كان) به معني(هست) كه نشانه ي پديد آمدن است، تبديل شد. خدا جهان را لاجوردي كرد. آن كس كه گردون گردان را آفريد، آن را ساخت و مرا به اندازه گيري آن گماشت.

رمزي بودن الف در دال و دالهو و هم چنين اضافه شدن ( ا ) الف در( دالاهو) واحتمال جايزگزين شدن ( ا ) به جاي( فتح لام) ممكن است كه موجب تغيير(دالهو) به ( دالاهو) شده باشد.  به هرحال ( د ) بدون الف و (دال) با الف در نوشتن وگفتن وجود دارد.

( د ) بدون الف مانند: دل، دلبر، دون، دلوه ،دول...

( دال ) با الف مانند: دالان، دالهو، داود...

( د- دال ) با الف و بدون الف در يك كلمه ،اصطلاح يا جمله مانند: دول دالان دلوه ي دالهو( از القاب تكيه ي آسيد براكه ي گوران) و رشه دال هندي ( در لفظ پرديوري،دوره ي شاه خوشين).

خلاصه آن كه ( دالهو يا دالاهو) رمزي از راز خلقت است. 

  ( 2 ): دالهو دلالت وآيت حضرت حق است ( دال و هو )

(3):دال(به تشديد لام)=دلالت كننده، راهنمايي كننده-(فرهنگ فارسي عميد) به مثال:دال بر اين كه...

 ( 4 ): هو، پسوند اسماء و اسم اعظم است ( هو الحق، هو الباقي، هوالباطن، هوالظاهر هوالحكيم...). به كار بردن هو در شروع وخاتمه ي جم واذكار ومناجاتها در آئين يارستان(هواول آخر يار- هو يا حق).

(5):در كتاب تاريخ تمدن، ويل دورانت معتقد است كه(يهوه)خداي يهوديان درآغاز نامش (ياهو) بوده و يكي از خدايان محلي كنعان بوده است. 

(يهوه) نامي است از تركيب ( يا - يه و هو ) كه در كتاب مقدس تورات( يا ) يكي از نام هاي خداوند است وهو هم چنان مقدس است.

 (6): هم چنين ( دال هو) در رمز (حروف ابجد) ظهور حضرت سلطان، شاه دالهو است (در اين رمزحرف الف در دال محاسبه نمي شود،- د -چرا كه الف رمز رموزات است) 

(7):  هم چنين درحساب رمزي حروف ابجد ( د= 4) يعني (دال هو= 4 هو )كه رمز چهار قله ي معروف دالهو مي باشد. 

سنبل ظاهري آن، چهار قله واقع درهمان كوه دالهو و به نيابت از آن چهار كوه معروف از سلسله جبالش ( دالهو، شاهو، بالامو، بزهو )

است.كوه هاي: دالهو،شاهو و بزهو با پسوند(هو) مي باشند اما پسوند بالامو رمزي ديگر بوده و منافاتي با معنا ندارد بلكه مكمل رمزي است. كوه بزهو در جوار روستاهاي گوراجوب است و رود زمكان اين كوه را از توتشامي وميانه ي اين روستاها تا گهواره دور مي زند.

بزه هو، درسمت شمالي گوراجوب،  شرقي بابا كرم و زيد علي، جنوبي باوه شامه(باباشاه آمد)، جنوب شرقي گهواره، و روستاي قشلاق در ميانه آن قرار دارد.اماكن مقدس اين كوه عبارتند از: مرّ آسيد براگه گوران ، كل بزهو ، گذرگاه شهربانو ، گذر گاه سيد درويش(سر سلسله خندان سيد درويشي يارستان ) و هاني بزهو. 

دفتر مي فرمايد : شاهو بالامو داخل بو و هم -- كرم دار او وقت مكرو كرم

و همچنين  در يكي از هفتاد و دو مقام باستاني كلام و تنبور يارستان است كه :

(هي دي و كاني رژيان دالهو -- وستنش ونه شاهو بالامو)

احتمال مي رود كه بالامو مخخف( بالامهو يا بالام هو)باشد، در اين صورت مانند سه قله ي ديگر با پسوند هو خواهد بود.

(بالام) در زبان تركي به معني برادر، دوست،و... است ( دفتر حضرت قوش چي اوغلي از دفاتر مقدس يارستان با زبان تركي است.درديگر 

دفاتر نيز كلمات تركي وجود دارد) ودر اصطلاح كلام مقدس ( لامي ) به معناي: دوست، برادر، فرزند و يار است.

( لامي ) نيز مانند( رژيان دالهو) يكي از هفتاد و دو مقام باستاني كلام و تنبور گوران است.

هم جنين در زبان كردي (بال) به معني: شاخه، نزد، پيش، بال انسان (يكي از چهار دست وپا ) مختلط بودن، و بال پرنده، يعني(فروهر)است.

(با لا ن) نيز در زبان كردي به معني: دام (دام شرط - بيا بس)  و ( لا ) به معني: جانب، پيش، نزد، ياري، مدد واما و...است كه همه 

مكمل معاني مورد نظر براي ( بالامو ) يكي از چهار قله ي دالهو است. 

(بالام) در بعضي گويشها ي كردي ونيز گوران، به معناي (بال هايم)است به همين دليل درزبان كردي وفارسي مي تواند به معني ( بال هايم هو ) يا به گونه ي نماد ( فروهر ) باشد.

(دال) در زبان كردي نوعي پرنده ي سيا ه شكاري با بال هاي گسترده است كه نماد(فروهر)زردشت به شكل تمثيلي آن است.

هم چنين در ايران باستان عقاب، شاهين، وباز را (هو) مي خوانده اند.

بنا براين دال، باز، باز شاهي وباز گردان باستان، و( شاهباز ) اصطلاح كلامي آئيني گوران، به تمثيل(فروهر)زردشت، رمزي از گستره ي

( فر هو ) در دالهو است.

ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه 1389/02/22ساعت 12:13 توسط فرزندان زمکان| |

بخش سوم :

نام بلند آوازه ي پورياي ولي ، پهلوان نامي و جوانمرد ايراني بر كسي پوشيده نيست. شايسته است مفتخرانه از او سخن گفته باشيم تا تخم جوانمردي افشانيم و نيروي اهورايي را بر جنود اهريمني مسلط گردانيم :

پورياي ولي گفت كه صيدم بكمنداست

از هـمـت داود نـبـي بـخـت بـلنـد است

افـتـادگــي آمـوز گـر طـالـب فـيـضـي

هرگز نخورد آب زمـيني كه بلند است

بعضي اعتقادشان بر اين است كه پورياي ولي كرد بوده است.در مورد تاريخ تولد و مرگ و عاقبت كار او اطلاع دقيقي در دست نيست.آنچه مسلم است ، پهلوان در قرن هشتم قمري مي زيسته و محل اقامت او خوارزم بوده است.از قديم الايام و مخصوصا بعد از تسلط اعراب بر ايران، جمعيت خراسان بزرگ از اقوام مختلف تشكيل شده بود كه به زبان هاي فارسي و تركي و ديگر زبانهاي اقوام ايراني صحبت مي كردند.( ماهنامه كهكشان57 ،فروردين 1378،ص 25 -رضا پارس )

وي بعد از تحرير اشعاري از پورياي ولي كه اشاره به داود نبي دارد ، ادامه مي دهد كه " ......اينطور كه معلوم مي شود او به حضرت داود بسيار معتقد بوده است. اتفاقا در يكي از سفرنامه ها خواندم كه گروهي از اكراد در اطراف قزوين سكني دارند كه اعتقاد زيادي به حضرت داود دارند و شايد پوريا از اهل آن ديار بوده است و بعدا به خوارزم سفر نموده باشد ،اما هيچ معلوم نيست و برخي مورخين او را خوارزمي ميدانند...."خلاصه آنكه يافتن شخصيتهاي گم شده گوران آسان نيست.

رواياتي سينه به سينه از پيشينيان گوران و منطقه گوراجوب كه هم اكنون هم از سالخوردگان شنيده مي شود وجود دارد كه بسيار ارزشمند است كه به مواردي از آنها اشاره مي شود :

- روستاي چقاچوبين ( چگاچوين - در حاره برّه )و تاريخ آن مرتبط و منسوب به بهرام چوبين است.

- قلعه زنجير ( قلا زه نجير ) قلخاني مرتبط يه انو شيروان است.

- قوم لولو ( ابو لولو ) كه مركز آن در كنه حر بيوه نيژ بوده و سادات سيد درويشي و بخشي از سادات بگتري و خاندان بگتري اهل حق مرتبط به آن است.

متاسفانه اطلاعات بيشتري در دست نيست ، ياري ياران آگاه به اينگونه موارد را به ديده منت داريم.مطالب در شرح نام گوران بحمداله فراوان است. اين اشارات كم در صدد است كه معرف گوراجوب گوران باشد و از تطويل كلام بپرهيزد و محدوديت ها را نيز نبايد ناديده گرفت.

شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد - شب را چه گنه قصه ي ما بود دراز

نوشته شده در جمعه 1388/11/30ساعت 12:51 توسط فرزندان زمکان| |

بخش دوم :

" لوگر " منطقه اي است در نزديكي كابل در افغانستان ودر زمان سامانيان، يعني حدودا سده يازدهم . 

شاعري در دربارشان بوده به نام " ابوالحسن علي ابن محمد الغزالي اللوگري" .هنگامي كه اين شاعر هواي وطن به سرش زد و خواست بخارا را ترك كند، اين قطعه شعر را برا ي وزير در عذر ترك خدمت فرستاد:

عـبيدالله بـن احمـد  وزيـر شـاه سـامـاني - هـمي تـابـد شـعـاع داد از آن پـرنـور پـيـشـانـي

به صورت آدمي آمد به معني نورسبحاني - خدايا  چشم  بد  خواهم  كزآن صورت  بگرداني

بخارا خوشتر از  لوگر خداوندا همي داني - ولـيـكـن  " كـرد "  نـشـكـيـبد  از  دوغ  بـيـابـاني

پس ، اكنون كه در سرتاسر ايران زمين كردان مي زيسته اند و مي توان گفت كه همگي كرد بوده ايم جاي شگفتي نيست كه باباطاهر عريان هم قافله سالار ادبيات كردي بشمار آيد و مي نمايد كه در هزار سال پيش تفاوت زبان كردي و پارسي در همين گويش زيباي باباطاهر بوده است.

نام كرد را هم در جاهاي گوناگون ايران مي بينيم كه عموميت دارد، چنانكه شهر كرد در چهار محال و بختياري، دهكرد در اصفهان و پل كردي در هشتپر نزديكي تهران و جز اينها.

نام " گوران " بجز در كرمانشاه در جاهاي ديگر هم هست.چنان كه در طالقان نزديك تهران روستايي بسيار بزرگ است به نام گوران و در ده كيلومتري مركز بخش كه نامش شهرك مي باشد، سه تيره اصلي از مردمي كه با يكديگر خويشاوند هم هستند زندگي ميكنند كه به نامهاي آهنگري ، حدادي و كاوياني ناميده مي شوند و معاني هر سه نام يكي است.ضمنا زبانشان فارسي است و تبار خود را به كاوه آهنگر ميرسانند.

آنچه " سون انگليسي " را شگفت زده كرده اين بود كه در سال 1926 ميلادي ، هنگامي كه در راه هاي عراق مسافرت مي كرد، مرد كرد فقيري را ديده بود كه شاهنامه فردوسي را از بر ميخواند، وي گواهي مي دهد كه كردستان گنجينه سراي فرهنگ دوران ساسانيان است.بسياري از پهلوانان حماسي روزگار ساسانيان در اين بخش ايران زمين مي زيسته اند و فعاليت ميكردند. براي همين هم مي بينيم كه پهلوانان شاهنامه براي اين هم ميهنان، سيماهاي واهي نبوده بلكه قافله سالاران اين و يا آن گروه از كردان هستند.{ يكي از سنت هاي كهن اهل گوراجوب شاهنامه خواني بوده است. شاهنامه فردوسي (روسم نامه)و شيرين و فرهاد- ليلي و مجنون - خورشيد خرامان و امير ارسلان و ... همگي از جمله مطالب حماسي شاهنامه كردي است كه همه و همه با لفظ گوران (يا پرديوري) سروده شده است كه حتي حكايتهاي حماسي شاهنامه كردي وسيعتر از منابع فارسي فوق الذكر است.در قديم اهل گوراجوب در شبهاي زمستان كه فارغ از كارهاي كشاورزي بوده اند ، در تجمع هاي شب نشيني اوقات را به شاهنامه خواني با آواز مخصوص مي خواندند كه چهار مقام منحصر بفرد آواز بدون ساز و از زيرمجموعه مقام هاي مجازي از هفتادو دو مقام كلام گوران مي باشد.} 

فرهاد قافله سالار كلهرها و بهرام گور قافله سالار گوران هاست.اورامانيها خويشتن را نوادگان رستم دستان و پيرانيها خود را از تبار پيران ويسه مي دانند.شاخه اي از كردان در لار فارس تبار خود را به گرگين ميلاد ميرسانند.در ادبيات روزگار ساساني نام كرد به مردمي اطلاق ميشد كه به كارهاي كشاورزي ،دامپروري و شباني اشتغال داشته باشند.يعني كردان بزرگترين گروه اجتماعي در ايران زمين بوده اند.در گويش مازندراني امروز هم همين معنا هست. در سراسر ايران زمين  به خصوص در پارس ، كردان سكونت داشته اند و خود ساسانيان نيز از كردان برزنگي هستند.در تاريخ طبري از نبرد سپاه اسلام در خوزستان و پارس با كردان سخن رفته است. توجه به همين داستان كرد در شاهنامه بوده است كه مرحوم ملك الشعرا بهار را به اين باور رهنمون شده كه در شاهنامه هر كجا " گرد گردنفراز "آمده در حقيقت درست آن " كرد گردنفراز " مي باشد.{در الفباي قديم گوران ك و گ در نوشتار يكسان و در تلفظ متفاوت بوده اند}

منبع : كتاب كردان گوران

نوشته شده در سه شنبه 1388/11/13ساعت 15:45 توسط فرزندان زمکان| |

بخش اول :

ضحاك پس از آنكه به راهنمايي ابليس و به كمك او پدرش مرداس تازي راه در چاهي سرنگون و اورا ميكشد ،به اورنگ پادشاهي تكيه ميزند و ابليس هم بصورت آشپزي توانا كه ميتواند براي او خورش هاي گوناگون تدارك بيند،خود را به او مينماياند و براي ضحاك هرروز خورش هاي خوشمزه والوان تدارك مي بيند و پس از اينكه از رضايتمندي ضحاك از خودش آگاه ميشود ، از او مي خواهد كه اجازه دهد بر شانه هاي شاه بوسه زند و در اثر همين بوسه ها مي باشد كه از شانه هاي ضحاك ماراني سر بر مي آورند كه خوراك آنان فقط مغز سر آدميان است و هر روز مي بايد مغز سر دو جوان به آن دو مار خورانده شود. اين جوان كشي ادامه مي يابد تا بالاخره دو مرد آزاده به نامهاي ارمايل و گرمايل كه در آشپزخانه شاهي تهيه مغز سر انسان براي خوراك ماران ضحاك به آنان محوّل شده ،تصميم به نجات جان عده اي از اين جوانان ميگرند و با اين ترفند يعني اينكه هرروز يكي از جواناني را كه براي كشتن و خوراندن مغز سرش به ماران انتخاب شده ، نميكشند و به جاي مغز سر او ،مغز سر گوسفند با مغز سر جوان ديگري كه كشته اند آميخته و به خورد ماران ضحاك ميدهند و هنگامي كه تعداد اين جوانان نجات يافته از مرگ كه هيچ گونه وابستگي و آشنايي هم با يكديگر ندارند و به دويست نفر رسيد،تعدادي بز و ميش به منظور تامين خوراك آنها در اختيار آنان گزارده و براي اينكه دور از دسترس ضحاك باشد ، آنها را روانه كوه ها مي نمايند و به باور سخن سراي بزرگ توس، همين جوانان پناهنده به كوه ها،نياكان كردان مي باشند و در تاييد اين باور مي فرمايد:

كنون كرد از آن تخمه دارد نژاد - كـز آبـاد نـايـد به دل بـرش يـاد

دفتر عباس (از چل تنه آسيد براكه گوران ) نيز در اين باب مي فرمايد :

شيوه  منـمانـو  هـردم  جـه  رنـگـي - چون ماران دوش زخم وردي جنگي

و حافظه ي عشق  ذيلـم  كردن  پاك - لا قــيــدم ژخـــوف مـاران ضـحـاك

چون فـرهاد خوفم نه موداي تيشه ن - ورنـه گـزه ي گـاز دو عـقرو چيشن

{ توضيح : در اصطلاحات كلام مقدس يارسان ،ضحاك و مارانش كنايه از نفس است.عباس كه از پيران روشن ضمير و فارغ از نفس فاني است مي فرمايد: گرچه نفس عماره هردم به  شيوه اي همانند ماران ضحاك كه عقده ديرينه از ما دارد ،جلوه مي نمايد اما هواهاي نفساني را به قوّت عشق در لوح محفوظ جايي ندارد و لاقيد از خوف ماران ضحاك هستيم ،همچون فرهاد خوف ما از زخم تيشه عشق است وگرنه نيش دو عقرب بر ما كارگر نيست.}

 كردان  " كاوه " را كرد مي دانند،يا نسب خود را به او مي رسانند.پس از اسلام نيز نام كرد را در سرتاسر ايران زمين مي بينيم، از جمله در تاريخ سيستان بخشي است به نام " قيام ابومسلم كرد در خراسان " و يا در خراسان طايفه اي حكومت ميكردند كه بدانان " آل كرت " ميگفتند كه به گويش پهلوي همان ( آل كرد )است و در ايران كنوني ما اين خاندان را به خطا " آل كرت " ميناميم.

ادامه دارد...

نوشته شده در جمعه 1388/11/09ساعت 21:33 توسط فرزندان زمکان| |